داستان پسرک و پیر دانا
یکی بود، یکی نبود.در روزگاران قدیم پسرکی زندگی میکرد که از قضا عاشق دخترکی شده بود ساکن سرزمین دور (مکان زندگی پسرک تا کنون در هیچ منبع و ماخذی درج نشده است). وقتی که دید طاقت تحمل این فراق و جدایی را ندارد بلند شد و رفت به سرزمین دور و یک راست رفت سراغ پدر دخترک و (از آنجا که پسرک قصه ما بر خلاف جوانهای امروزی ماخوذ به حیا بود تصمیم گرفت ابتدا موضوع را با پدر دخترک مطرح کند) این پرانتزها را ول کن و ادامه داستان را بچسب! رفت سراغ پدر دخترک و گفت: سلام، با اجازه میخواستم مطلبی را با شما در میان بگذارم!پدر دخترک: سلام علیکم، عاشق دختر من شده ای؟ پسرک:بلی، ولی شما از کجا فهمیده اید؟پدر دخترک: به کاری که به تو ربطی ندارد کار نداشته باش، اگر دختر مرا میخواهی باید بروی به ولایت دور و کلاغی سفید رنگ از آنجا بیاوری تا من دست شما دو نوگل باغ زندگی را در دست هم بگذارم! پسرک گفت: الساعه می آورم ولی باید از کدام طرف برم؟ پدر دخترک گفت:از آن طرف.
پسرک مسیر آن طرف را در پیش گرفت و رفت و رفت و رفت تا رسید به یک دو راهی که پیرزنی در کنار آن نشسته بود! پسرک رو به پیرزن گفت: سلام ننه.پیرزن گفت: ننه و بلا، من پیردانا هستم. پسرک گفت: پیردانا راه ولایت دور از کدام طرف است؟ پیردانا یک یوهاهاهایی از خود آزاد کرد و سپس افزود: فکر کردی الکی است!من هم همینجوری راه درست را به تو نشان میدهم؟پسرک گفت:یعنی نشان نمی دهی؟ پیردانا گفت: پ نه پ نه تنها راه درست را به تو نشان میدهم به عنوان اشانتیون یک کلاغ سفید هم به تو هدیه میدهم!پسرک گفت: اگر این کار را بکنید من بسیار از شما سپاسگذار می شوم! پیردانا گفت: گویا درون باغ نیستی؟پسرک: نه در بیابانم، چطور؟(و این مکالمه تا ساعاتی به همین منوال ادامه یافت) پیردانا که حسابی خونش به جوش آمده بود گفت: مَخلص کلام اینکه من از تو یک سوال میپرسم جواب درست را بدهی راه درست و جواب غلط بدهی راه اشتباه را به تو خواهم گفت!سوالم این است که: آن چیست؟ پسرک هر چه منتظر بقیه سوال ماند پیردانا هیچ نگفت! پسرک گفت: بقیه سوال را نمیگویی؟پیردانا گفت: دکی (این پیردانا از پیرهای لوتی آن روزگار بوده اند) سوالم همین بود دیگر! آن چیست؟ پسرک گفت: کلاغ سفید؟ پیردانا بدون هیچ سخنی راه سمت راست را نشان داد و یکهو غیبش زد!
پسرک رفت و رفت و رفت تا این دفعه رسید به یک سه راهی ای که پیرمردی در تقاطع سه راهی نشسته بود. پسرک گفت: سلام پدر جان. پیرمرد گفت: پدر جان و زهر مار، من پیردانا هستم! پسرک متعجب شده و گفت: تو که پیرزن بودی؟ پیردانا گفت: اشتباه نکن پسرم، فامیل من پیرداناست، درضمن آن خانم هم خواهر بنده بود و پیرزن هم عمه ات است بی ادب!
پسرک گفت: سوالت را بپرس و راهم را نشان بده!
.
10 سال بعد
.
پسرک رفت و رفت و رفت تا رسید به یک 5368 راهی و از فرط خستگی افتاد و مرد!
نکات اخلاقی:
1- هیچگاه عاشق افرادی از سرزمینهای دور نشویم، زیرا نه تنها رسم و رسوم متفاوتی دارند بلکه خطر جانی هم به دنبال دارد. حالا هی از من گفتن و از تو هی عاشق ساکنین سرزمینهای دور شدن!
2- کهنسالان سرمایه های ملی ما هستند، پس در حفظ و نگهداریشان کوشا باشیم.
3- اطلاعات عمومی خود را جهت پاسخ به هر سوالی بالا ببریم.
4- همیشه یک ماساژور شاندرمن به همراه خود داشته باشیم که اگر خدایی نکرده از فرط خستگی افتادیم دیگر نمیریم! والا!
الکی گفتم...