تفاوت نسل ها
یادمه وقتی دبستان می رفتم، معلم کلاس سومم توی کوچه ی ما زندگی می کرد و من همیشه جوری محاسبه می کردم که وقتی بیرون میرم با خانم معلم روبرو نشم و گاهی اوقات که رو در رو میشدم مثل اسب رم می کردم و می پریدم توی خونه، حالا با اون عقل نصفه نیمه چجوری خیال خودمو راحت می کردم که خانم منو ندید از عجایب روزگاره! با اینکه شاگرد اول کلاس بودم و میدونستم خانم هم اگه منو ببینه جز تعریف و تمجید چیزی نخواهد گفت[والاع]
از قضا بعد از گذشت دو دهه، دقیقا ضعیف ترین شاگرد کلاسم روبروی خونمون خونشونه، و با اینکه از لحاظ قد و هیکل چیزی از من کم نداره، حتی روزهایی که کلاس نداره، راس ساعت ۷:۴۵ میاد دم در با تاپ و شلوارک و موهای ژولی پولی برام دست تکون میده، حتی فردای روزی که فرستادمش دفتر و کلی فحش و تهدید و ارعاب شد از جانب مدیر!
یا ما زیادی ماخوذ به حیا بودیم
یا ما زیادی زندگی رو سخت می گرفتیم
بهاره لطفا اگه این متن رو میخونی حداقل به جای تاپ یه لباس ضخیم تر بپوش نچای
الکی گفتم...