تفاوت نسل ها

یادمه وقتی دبستان می رفتم، معلم کلاس سومم توی کوچه ی ما زندگی می کرد و من همیشه جوری محاسبه می کردم که وقتی بیرون میرم با خانم معلم روبرو نشم و گاهی اوقات که رو در رو میشدم مثل اسب رم می کردم و می پریدم توی خونه، حالا با اون عقل نصفه نیمه چجوری خیال خودمو راحت می کردم که خانم منو ندید از عجایب روزگاره! با اینکه شاگرد اول کلاس بودم و میدونستم خانم هم اگه منو ببینه جز تعریف و تمجید چیزی نخواهد گفت[والاع]

 

از قضا بعد از گذشت دو دهه، دقیقا ضعیف ترین شاگرد کلاسم روبروی خونمون خونشونه، و با اینکه از لحاظ قد و هیکل چیزی از من کم نداره، حتی روزهایی که کلاس نداره، راس ساعت ۷:۴۵ میاد دم در با تاپ و شلوارک و موهای ژولی پولی برام دست تکون میده، حتی فردای روزی که فرستادمش دفتر و کلی فحش و تهدید و ارعاب شد از جانب مدیر!

 

یا ما زیادی ماخوذ به حیا بودیم

یا ما زیادی زندگی رو سخت می گرفتیم

 

بهاره لطفا اگه این متن رو میخونی حداقل به جای تاپ یه لباس ضخیم تر بپوش نچای

سیاهی کیستی!

یه مدته نصف شبا همین که چشمم باز میشه یه سیاهیو میبینم که از کنارم رد میشه! اوایل فکر میکردم حتما خواب بد دیدم ادامشو بین خواب و بیداری میبینم که اینجوری میشه. ولی این اتفاق شد اتفاق هر شب و هر شبم، جوری که دیگه شبا میترسم بخوابم، جالبیش اینه که توی این چندماه نتونستم قیافشو ببینم ولی حرکاتشو قشنگ خاطرمه، یه دفه میدوعه، دفعه ی بعد از کنار صورتم پاشو میبینم که داره میره و ...

کلی آزمایش و سونو و همه چی رفتم، خیر نبینم سالمِ سالمم. به جن و روح و اینام اعتقادی ندارم! مامانم که دیگه شبا خونمون نمیمونه:(

دیروز علی زنگ زد که" دیشب حسابی ترسوندیم، میگم چرا، میگه نصف شب چنان کوبیدی به پهلوم وحشت زده بیدار شدم گفتم چیه؟ با ترس بالا سرمو نیگا میکردی میگفتی این کیه پشت سرت! گفتم کسی نیست که هی میگفتی ایناهاش اونجاست!!!! "خودم از خودم ترسیدم:/

خب نیازی هم به رفتن پیش روانپزشک و روانشناس ندارم، چون میدونم از نشونه های شروع اسکیزوفرنی توهمه که اوایل دهه ی سی زندگی اتفاق میوفته!