ذهن خوانی
- دستش تا آرنج تو دماغشه، پشت فرمون ماشینش نشسته و اونطرف خیابونو نیگا میکنه! اونقدر فکرش مشغول و سرش گرمه که اصن متوجه تبسم رهگذرایی که از کنار ماشینش رد میشن و گاهاً با انگشت بهش اشاره میکنن و نخودی میخندن، نیست. آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!
- یادمه یه بار بهم گفت که اگه میتونست با خط درشت روی یه کاغذ مینوشت:"ورود افراد زیر 10 سال به مغازه جدیداً ممنوع!" و میچِسبوندش به در مغازه. امروز دیدمش که یه بچه 5 ساله رو چنان تحویل گرفته و بهش عمو عمو میگه که اگه کسی نمیشناختش فکر میکرد واقعا برادر زادشه! چرا اینقدر خوشحاله؟! آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!
- صدای آهنگشو بلند کرده و با سرعت 120 تا تو خیابون ویراژ میده. مثه اینکه توی ماشینش مجلس عروسی برپاست! آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!
- تلویزیونو روشن کرده، ولی نگاهش به زمینه، گوشه لبشم یه لبخند نشسته، ازون لبخندای شیطنت آمیز. آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟! البته حدس زدن فکر مامانا کار زیاد سختی نیست! به احتمال زیاد داره میبره و میدوزه واسه خودش!
+ مدیونین اگه حتی به ذهنتون خطور کنه که من فضولما! ولی خدایی چقدر دلم میخواد بدونم الان داری به چی فکر میکنی؟!






الکی گفتم...