ذهن خوانی

 

- دستش تا آرنج تو دماغشه، پشت فرمون ماشینش نشسته و اونطرف خیابونو نیگا میکنه! اونقدر فکرش مشغول و سرش گرمه که اصن متوجه تبسم رهگذرایی که از کنار ماشینش رد میشن و گاهاً با انگشت بهش اشاره میکنن و نخودی میخندن، نیست. آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!

- یادمه یه بار بهم گفت که اگه میتونست با خط درشت روی یه کاغذ مینوشت:"ورود افراد زیر 10 سال به مغازه جدیداً ممنوع!" و میچِسبوندش به در مغازه. امروز دیدمش که یه بچه 5 ساله رو چنان تحویل گرفته و بهش عمو عمو میگه که اگه کسی نمیشناختش فکر میکرد واقعا برادر زادشه! چرا اینقدر خوشحاله؟! آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!

- صدای آهنگشو بلند کرده و با سرعت 120 تا تو خیابون ویراژ میده. مثه اینکه توی ماشینش مجلس عروسی برپاست! آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟!

- تلویزیونو روشن کرده، ولی نگاهش به زمینه، گوشه لبشم یه لبخند نشسته، ازون لبخندای شیطنت آمیز. آخ که چقدر دلم میخواد بدونم الان داره به چی فکر میکنه؟! البته حدس زدن فکر مامانا کار زیاد سختی نیست! به احتمال زیاد داره میبره و میدوزه واسه خودش!

+ مدیونین اگه حتی به ذهنتون خطور کنه که من فضولما! ولی خدایی چقدر دلم میخواد بدونم الان داری به چی فکر میکنی؟!

 

خطر برق گرفتگی!

تجسم کن:

نصفه شبه، فشار کلیه ها وادارت میکنه رختخواب گرم و نرمتو ول کنی و بری دست به آب. بیخیال میشی و بعد از یه مدت نسبتا طولانی تردید بین رفتن یا موندن، رفتن با عزت رو به موندن با ذلت ترجیح میدی و همینجور که خوابو تو چشات حبس میکنی و با چشای نیمه باز، جوری که خدای نکرده خوابه از چشات نپره بیرون، لنگ لنگان میری طرف دستشویی و همین که دستتو با احتیاط میذاری روی دستگیره در! یهو...

یهو یه چیزی شبیه شوک الکتریکی نه تنها چشاتو چهار طاق باز میکنه، موهای سرتم سیخ میکنه، تازه دستتم ناکار میکنه!!!

 

+ ازونجا که امسال سال تولید ملیه، از مسئولین تقاضا دارم که بنده رو به عنوان یه مولد برق، با ولتاژ بالا، مورد بهره برداری قرار بدن!!! صد در صد طبیعی! بدون ناخالصی!

مناظره

عقل از دلم پرسید: ز چه رو عاشق شدی؟

دل گفت: به کاری که به تو ربطی نداره، به تو مربوط نیست!

داستان دختر نالان و جادوگر شهر دور

قسمت پایانین!:

ولی عکس تصور او، خانم بزک کرده و بسیار زیبایی با موهای اتو مو کشیده و طلایی جلویش ظاهر شد و گفت: جونم عیزم؟ مشکلت چیه خانمم؟؟؟ دختر گفت: موهایم! جادوگر گفت: پیش خوب کسی اومدی! درمون دردت پیش خودمه! شما روزی سه وعده به حموم برو و سرتو با این معجون سنگ شور کن!

دختر در حالی که معجون را دید می زد گفت: چگونه سنگ شور کنم؟ جادو گر گفت: معجون رو به مقدار زیاد روی سرت بذار و با سنگ پا سرتو ماساژ بده عیزم، شاید اول درمون یه کوچولو موهات بریزه ها، ولی خیالت راحت باشه که این موها، موهای کم بنیه تو هستن و به مرور زمان موهات به حالت اول بر میگردن...

دختر رفت و هر آنچه که جادوگر بگفت بکرد و بعد از 3 روز تمام موهای کم بنیه سرش ریختند (کلا همه موهای سرش کم بنیه بودند) یک ماه گذشت، دو ماه گذشت، حتی سه ماه هم گذشت و از روییدن موی جدید خبری نشد! باز هم نزد جادوگر رفت و کله کچلش را نشان داد و گفت: اگر بر کف دست من موی همی بینی بر فرق سرم هم مو بینی! موهایم کو؟! جادوگر گفت: ای وای! الهی قربونت برم میدونی چیه؟ از هر 1000 نفری یه نفر این معجونه روش بی اثره که از قضا تو هم اینجوری بودی فدات شم! حالا غصه نخوریا! اون کلاه گیسه رو میبینی؟ ینی فقط واسه تو ساختنش! با چسب حرارتی واست میچسبونمش، تو هم اصن به روی خودت نیار که اوضاع از چه قراره، اوکی؟ ارزونم هس، 100 تا سکه، مفت!

دختر دید موی الکی به از سر بی موست و پول را داد و کلاه گیس را گرفت و رفت و در را پشت سر بست. در همان لحظه جادوگر هم نقاب و کلاه گیسش را از سر و صورت برداشت و در حالیکه سکه ها را در مشتش میفشرد با ولوم بالا گفت: یح یح یح یح یح

 

نکات اخلاقی:

1. مواظب باشیم گول نخوریم.

2. الکی غصه نخوریم.

3. اسرارمان را برای هر کس و ناکسی بازگو نکنیم.

4. کار هر بز نیست خرمن کوفتن!

5. موهایمان را سنگ شور نکنیم.

6. گول حرفهای هر ننه قمری را نخوریم.

7. گول ظاهر زیبای زشت صیرتان را نخوریم.

8. گول هم نخوریم.

 

داستان دختر نالان و جادوگر شهر دور

قسمت آغازین:

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.دختری در سرزمینهای دور زندگی میکرد که خیلی غصه میخورد، خیلی خیلی زیادتر از آنچه که تصورش را میکنی!(برای پی بردن به عمق غصه دختر، شما را همین بس که بدانید ستایش خانم به دخترک قصه ما می گفت: بابا تو دیگه کی هستی؟!) بله، دختر صبح و شب خود را با گریه کردن و حرص خوردن و آه کشیدن می گذراند. یکی از روزها که طبق معمول در حال حس گرفتن برای گریه بود دستی در طره مویش کشید و آهی کشید که ناگهان با صحنه ناراحت کننده ای مواجه شد، بلی دستش پر از مو شده بود! بغضش ترکید و پرید جلوی آینه و دید که حجم موهایش به یک دوم میزان اولیه خود رسیده و شیونی سر داد که ای داد بیداد، خدایا چرا هر چه مریضی و ناراحتی و کوفت و زهر مار است را قسمت من می کنی؟ کم غصه برای خوردن دارم! این دیگر چه مصیبتی است؟

چادر گل گلی اش را به سر کرد و از خانه زد بیرون تا چاره ای برای مشکلش بیابد، در مسیر به یک کلنی از بانوان اجتماعی که دم درب خانه ای اتراق کرده و در حال خبرگزاری بودند برخورد. دردش را بازگو کرد و یکی از بانوان بدو چنین گفت: درمان دردت نزد جادوگر بزرگ شهر دور است! دختر گفت: جادوگر بزرگ دیگر کیست؟ زن گفت: دخمه اش در انتهای ولایتمان است از هر که بپرسی آدرسش را به تو می گوید.

دختر رفت و رفت و رفت تا رسید به دخمه جادوگر بزرگ. زنگوله دم در را تکانی داد و صدایی شنید با این مضمون: بیا تو! دختر داخل شد و منتظر بود زنی با دماغ عقابی و موهایی معلق در هوا به همراه جاروی پرنده اش به استقبالش بیاید...

 

دختر قصه ما با چه کسی مواجه شد؟ آیا جادوگر شهر دور قادر بود مشکل دختر را برطرف کند؟

برای یافتن پاسخ پرسشهای خود ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید...

بزن سر منو بشکن!

اون که سالمه ولی پول نداره، می میره واسه پول...

اون که پولداره ولی مریض، می میره واسه تن سالم...

اون که محصله، می میره واسه تابستون...

اون که هر روزش تابستونه، می میره واسه درس خوندن...

اون که تحصیلات داره ولی کار نداره، می میره واسه شاغل شدن...

اون که کار داره ولی بی سواده، شاید نمیره واسه درس خوندن اما یه کوچولو غبطه اشو میخوره...

اون که مجرده می میره واسه ازدواج...

اون که متاهله می میره واسه دوران مجردیش...

اون که روستاییه می میره واسه شهر...

اون که شهریه می میره واسه یه هفته زندگی تو روستا...

اون که بچه نداره، می میره واسه بچه دار شدن...

اون که بچه داره، میذارتش تو جوب آب!!!

اون که...

 

خدا بزن یه چندتایی ازین آدما رو نصف کن یا تبدیلشون کن به قورباغه ای چیزی، که به هیچ صراطی مستقیم نمیشن!

[آیکون تبدیل شدن به قورباغه]

80*بزرگ شو...

یه بنده خدایی بود که هر موقع با هم حرف میزدیم در خلال بحثمون از مثالها و قضایایی تعریف میکرد که آدم رنگ به رنگ میشد از خجالت! دست بردارم نبود! یه جورایی خوشش میومد ازین حرفا!

یه بار دلو به دریا زدم و بهش گفتم: میشه مثال نزنی و قضیه تعریف نکنی؟ منظورتو بدون این صوبتا هم میفهمیم!

گفت: چیه؟ خجالت میکشی؟ تو رو خدا دست از این ادا اطوارا بردار! کی میخوای بزرگ بشی؟ بزرگ شو دیگه!

 

با اینکه یه سالی هست که ازش خبر ندارم ولی هنوز که هنوزه متوجه نشدم که:

آدما وقتی که بزرگ میشن بی ادب میشن؟! یا وقتی که بی ادب شدن میفهمن که بزرگ شدن؟!

قاط

وقتی به جای نمکدون کبریتو میارم سر سفره!

وقتی ظرف ماست دست نخورده رو میذارم تو ظرفشویی شیر آبو هم همزمان بازش میکنم!

وقتی برای چای درست کردن کتریو دستم میگیرم و میرم سمت دستشویی!

وقتی به جای اینکه به دوستم میس بزنم به استادم میزنم!

وقتی با موبایلم میخوام کانال تلویزیونو عوض کنم!

وقتی لباسمو پشت و رو میپوشم!

وقتی ...

 

وای به روزی که تعداد این گیج بازیا از حد نرمال بزنه بالا!

و امروز یکی از اون روزاست!

خدایا ینی چی بعضی وقتا الکی همینجوری قاط میزنیم، و هر چی دنبال علت و دلیلش میگردیم پیداش نمیکنیم؟

سیب

به شدت تحت تاثیر یک پست از یک وبلاگ که الان هم یادم نیست اسمش و آدرسش چی بود! قرار گرفته و طبع شاعرانه ام گل کرد و به تقلید از شاعران دیگه از خودم شعر در کردم!!!

به دوستانی که به شعر و شاعری علاقه ای ندارند توصیه میکنم اصلا به ادامه مطلب نرن که جز شعر چیزی دستگیرشون نمیشه!

و از دوستان اهل شعر و ادب دعوت میکنم حتما به ادامه مطلب سر بزنن و اگه اونا هم مثه من شعرشون گرفت همینجا رو کنن تا حالشو ببریم!

ادامه نوشته

چرا یکی؟

از یه نفر پرسیدم: خدا رو چند تا دوست داری؟

گفت: یکی...

گفتم: چرا یکی؟

گفت: پس چند تا؟

 

کیلو کیلو ثواب

صبح بود، موبایلم در حال خودکشی، نگاه عاقل اندر سفیهی به صفحش انداختم! شماره ناشناس بود ولی 917 نبود، پس جواب دادم: الو، بفرمایید! گفت: بخدا قطع نکن من مزاحم نیستم قصدم آشنایی برای ازدواجه!!! فورا قطع کردم و با احترام تمام فرستادمش تو لیست سیاه!

شب بود، پشت PC نشسته بودم، چندتا پیامک از همون شماره، و ییهو یه جرقه در ذهنم!!! وجدان خبیثم: گوشی رو بردار بهش زنگ بزن و هر چی از اون فحش خوشگلا که بلدی نثارش کن! وجدان مهربونم: آخه این چه حرکتیه، گناه داره بنده خدا قصدش خیره کمکش کن!(وجدان مهربون ما رو باش)! وجدان خبیثم: حداقل اگه نمیخوای دهنتو با فحش دادن نجس نکنی بهش پیامک بزن، اینکه دیگه اشکالی نداره! وجدان مهربونم: اصن تو که فحش بلد نیستی؟هستی؟ این کارا از تو بعیده، بیخیالش...

ناگهان کلید اسرار به کار افتاد و در اسرار باز شد!!!!!

و من طی یک حرکت خودجوش و نمادین هر دو وجدان رو غافلگیر کردم و کیلو کیلو ثواب به پای خودم نوشتم!!! یادم اومد که چندماه قبل تو گفتگوی ویژه خبری در مورد سایتهای همسر یابی صحبت میکردم! سرچ کردم! با خودم گفتم اگه فیلی نباشه حتما واسه این بنده خدا قدم خیر برمیدارم!

فیلی نبود! ینی نمیدونید چه خبر بود!!! جمعیت مشتاق به ازدواج داشت بیداد میکرد، یه اسم مستعار و چهارتا مشخصات الکی و در آخر گذاردن شماره تلفن طرف!!! فکر میکنم عملیاتم موفقیت آمیز بود چون خیلی وقته که نه زنگی زده و نه پیامی فرستاده!

 

نکات اخلاقی:

1. اول خوب بسنج که میخوای چی بگی بعد حرف بزن، وقتی که حرف زدی باید تا ته دنیا رو حرفت واستی!

2. زیاد سریال نیگا نکنین!

3. بدی رو با خوبی جواب بدین!!!!

4. همه ی سایت های بدون فیلی خوبند مگه اینکه خلافش ثابت بشه!

5. در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

6. دیگه چه خبره! همون 5 تا نکته خودش یه دنیا نکتست! دقت کن!!

آهنگ انتهایی این داستان: الکی خوش